تبلیغات
حس سرد من...

حس سرد من...

نبودنش...سرد نیست...چون...خاطراتش گرمم می كند...

پست ثابت

سلام به همه...
به وبلاگ ماخوش اومدین!امیدوارم که باهاش حال کنین
از اونجایی که این وبلاگ تازه درست شده امیدوارم مارو ساپورتمون کنین!

قراره توی این وبلاگ رمانهای رو که خودمون{منو تارا جونم} مینویسموقسمت قسمت بزاریم!دوستاییم که میخوان مارو ساپورتمون کنن برن قسمت وبلاگ دوستان وبلاگشون که هروقت ما اپ کردیم باخبر بشن!



کساییم که پایه  واسه تبادل لینک هستن مارو با عنوانمون بلینکن بهمونم بگن که بلینکمشون

ممنون از همه

------------------------------

سلام دوستان

من تارام.خیلی خوشحالم به وب ما {منو نگار جونی} سر زدین.

ممنون از اونایی که با صبر میانو به وب سر می زنن.هر چند آپ نشده باشه.

از اون افرادی هم که میانو سر می زنن ولی نظر نمی دن ممنونم.

همه ی گفتنی هارو نگار گفته واسه من چیزی نمونده!!!

امیدوارم از رمانایی که تو این وب گذاشته می شه خوشتون بیاد.


توجه توجه:دوستان تمامی عکس نوشته های این وب رو خودم درست کردم.دلنوشته های وب هم کار خودمه.

کپی آزاده.ایراد نمی گیرم.فقط بگین از کدوم پست خوشتون اومد.همین.

میسی.






طبقه بندی: پست ثابت،
[ چهارشنبه 30 بهمن 1392 ] [ 11:57 ب.ظ ] [ نگار 501 ] [ نظرات() ]



خیلی خیلی مهم 2

هر چی دلت می خواد بگو.


من سمیرا نیستم.نظرات هم تایید نمی شه ک هیچ

نخونده حذف میشه.


حالا هی خودتو خسته کن هی نظر بذار.


در ضمن این وب هم برای شما ساخته نشده.


پس برای خودت پپسی باز نکن.


میای عین ی آدم متشخص بیا


نظر هم می ذاری درست صحبت کن.


باور اشتباهتو عوض کن ک سمیراتو پیدا کردی


و باید بهش بگی دوسش داری.


چون ن من سمیرام

ن علاقه ای ب شنیدن ابراز محبتت دارم.


پس ب سلامت.


مطلب گذاشتنو نذاشتن من هم

هیچ ربطی ب شما نداره.


[ پنجشنبه 2 مهر 1394 ] [ 12:53 ب.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



خیلی خیلی مهم

نمی دونم ی نفر منو با کی اشتباه گرفته.

ولی باید بگم ک اسم من سمیرا نیست

و همچین کسی رو هم نمی شناسم.

لطفا دیگ بهم نظر ندین.

من اون کسی ک شما فکر می کنین نیستم.

یا سایت رو اشتباه اومدین یا قصد مزاحمت دارین.

در هر دو صورت باید بهتون بگم ک اشتباه گرفتین.

پس دیگه لطفا مزاحم نشین.



[ یکشنبه 29 شهریور 1394 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



سزاوار عشق نبودی...



سزاوار عشق نبودی...

و من چه ناشیانه...

تمام احساسم را....

به پایت ریختم....


پ.ن:حیف اون همه احساس ک فدای تو شد...


[ جمعه 27 شهریور 1394 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



بازنده...




من بازنده نبودم...


من عاشق بازنده ای بودم که می پنداشتم...


با او تمام عمر برنده خواهم بود...



پ.ن:سخته باور اینک چقدر ابله بودم...





طبقه بندی: دلنوشته های من،
[ جمعه 27 شهریور 1394 ] [ 11:44 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



رمان محافظ من

سلام دوستان.

خوبین همگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که خیلی خیلی خوبم.

دلیل هم دارم.خب خدا رو شکر رمانی ک نوشتم آماده  ی دانلود شده.

با تشکر از دوستان.

خب اینم آدرسش.

خوشحال می شم بخونینو نظرتون رو بهم بگین.

با تشکر.

آدرس:

http://www.uplooder.net/files/59d1de...D9%86.pdf.html


[ دوشنبه 23 شهریور 1394 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



ساعت روی دیوار...




ساعت روی دیوار...

از کار افتاده است...

می دانم...

از این که در نبودت...

ثانیه ها را شمرده ام...

خسته شده است...



پ.ن:دوستان می خوام ی چیزی رو بهتون بگم.من تو سایت عاشقانه نغمه سرا هم با همین اسم دارم نوشته هامو می ذارم.ولی بعضی از دوستان رو می بینم ک بدون ذکر منبع نوشته هامو برمی دارنو تو وباشون می ذارن.این نوشته ها خیلی راحت نوشته نشده...اینا ی دنیا حرف توشه...ی دنیا حرف از دل شکسته ی ی عاشق.




طبقه بندی: دلنوشته های من،
[ یکشنبه 15 شهریور 1394 ] [ 08:50 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



لبخندت...




لبخندت را چند می فروشی؟

تمام دارایی ام را می دهم...

تا برای لحظه ای...

به رویم لبخند بزنی...



پ.ن:نوشته ی خودم...
ب گوشت می رسه....ن نمیرسه...تو کجا...من کجا...





طبقه بندی: دلنوشته های من،
[ پنجشنبه 12 شهریور 1394 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



این چه عذابیست....



تمامی روزهایم بی وجودت سرد است...

این چه عذابی است که من می کشم؟

عذاب رفتنت؟

یا تاوان خوش بودنت با دیگری؟

هی تو...

خواسته ی زیادی نیست...

من فقط می خواهم باز گردی...

و این روز های سرد را...

با وجودت گرما ببخشی...




پ.ن1:نوشته ی خودم
پن2:برمی گردی؟؟؟؟ن بهت خوش می گذره.چرا برگردی...





طبقه بندی: دلنوشته های من،
[ دوشنبه 19 مرداد 1394 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



برو...



دیگر نمی خواهمت...

برو...

آغوشت بوی خیانت می دهد...

آغوشی که روزی تکیه گاه من بود...

اکنون پناهگاه دیگریست...




پ.ن1:دلنوشته ی خودم
پ.ن2:یه روزی آغوشت پناهگاه خودم بود...فقط من...ولی حالا...





طبقه بندی: دلنوشته های من،
[ دوشنبه 19 مرداد 1394 ] [ 10:55 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



بهتر است فراموشت کنم...



من بارها با خودم گفته ام...

بهتر است فراموشت کنم...

اما تو چنان بی وفا بودی...

که فراموش کردن بی وفایی هایت...

آسان نیست...




پ.ن:این نوشته های دلم ب گوشت می رسه؟؟




طبقه بندی: دلنوشته های من،
[ دوشنبه 29 تیر 1394 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



تنهایی من...


تازگیا...
ی مدتی ک نیستی...
همیشه جای خالیتو...
یادت پر می کنه...
هه مگ می تونه...
جای خالیت...
فقط با خودت پر می شه...
ک اونم نیست...
این روزا و شبا...
بدون تو می گذره...
تو کجایی؟؟
با کی؟؟
خوش می گذره بی من؟؟؟




پ.ن:می دونم خوش می گذره.ولی بی تو برای من بد می گذره.خیلی بد.


[ یکشنبه 28 تیر 1394 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



مطلب رمز دار : پسر عمه (هر کی خواست بگه رمزشو بدم)

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ یکشنبه 28 تیر 1394 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



عید مبارک...




سلام دوستای عزیز.

خوبین؟

عیدتون هم مبارک.

راستش می خواستم پست تپل بذارم براتون.ولی دیدم هنوز تا گذاشتن پست تپل وقت دارم.

یعنی حول و هوش بعد از ظهرو شب.

خب طبق معمول همون فامیل مذکور(ک بعضیا می دونن کیه)بعد اومدنو رفتنشون بهتون می گم چی ب سرم اومد.

حالا هم باید برم مقدمات اومندشون رو فراهم کنم.اومدم ی سری بزنمو سریع جیم شم.

ممنون.


[ شنبه 27 تیر 1394 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



6

سلامی دوباره


خاطره ها گاهی کمر خم می کنن.
گاهی می شکونن.
گاهی داغون می کنن.
خیلی وقتا هم هم داغونت می کنن
هم کمرتو خم...
هم می شکوننت..


وای از اون روزی ک بشینی و ی اهنگ رو گوش بدی...
اهنگی ک باهاش خاطره داری...
هم بخوای گوشش بدی هم نخوای گوش بدی...

داغون می شی با هر بار شنیدنش ولی باز هم بخوای گوشش بدی...
این اهنگ با اینک داغونت می کنه ولی آرومت هم می کنه...


پ.ن:اهنگ وبم.


[ یکشنبه 21 تیر 1394 ] [ 05:30 ب.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



5

می گم امروزم داره با همه ی خوبیا و بدیاش تموم می شه.
بیشتر خوبی داشت تا بدی.
دیروز و پریروز روزای بدی بودن برام.
ی اتفاقی برام افتاده بود که خیلی گریه کردمو به خدا التماس کردم.
ولی حالا اون اتفاق درست شده و من تونستم پیروز بشم.
خدا رو شکر.
به خاطر اون کمک بزرگی ک بهم کرد.
واقعا اگه من خدا رو نداشتم چی کار می کردم؟

اما امروز.
خب بهتره بگم ک امروز نسبتا خوبو عالی بود.
خیلی کارا کردمو خیلی حرفا زدم.
خیلی هم بهم خوش گذشت.
ولی ی جاهایی ناراحت می شدم بد جور.
شاید وسط هر خوشی ی چیزی هم باید باشه ک اون خوشی رو زهر کنه
نمی دونم.واسه من ک این اتفاق افتاد.

شاید این اتفاقای زهر بهمون می گن ک از خوشی هات بهتر لذت ببر ک ممکنه ی وقت دیگ دلت ب هیچی خوش نباش.
گاهی واس من پیش میاد ک دلم ب هیچی خوش نیست..
حتی ب وجود بهترین چیزا...
نمی گم از زندگیم ناراضیم چون نیستم...
ولی خب گاهی زندگی چنان بهم سخت می گیره که...
استخونام وسط این همه سختی له می شه.


با این حال خدای بلالا سری عاشقتم.


[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 6 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]