تبلیغات
حس سرد من... - تمنای عشق-فصل اول(قسمت اول)

حس سرد من...

نبودنش...سرد نیست...چون...خاطراتش گرمم می كند...

تمنای عشق-فصل اول(قسمت اول)

(تصویر تزئینیه.واسه بعد پوستر درست می کنم.)

من اومدم با فصل اول رمانم.

فقط چون فصل اولش خیلی زیاده دو قسمتش کردم...

قسمت اولشو الان می ذارم.

قسمت دومشو بعدأ...

امیدوارم خوشتون بیاد...

همین اول کار بگم:

تو این رمان از ترانه های خواننده های خوبمون استفاده کردم.

ببخشید دیگه..

همین جا از همشون ممنونم...

اولین کنسرت مانی دلربا بود.به قول بچه ها مثل فامیلش دلربا بود هم اسمش،هم صداش هم قیافه اش.آره نمیگم خوشگل نبود،بود.صداش هم جذاب و مردونه بود.مثل این سوسولا نازک نبود.فاطیا از خیلی وقت پیش بلیط کنسرت رو گرفته بود.اخه اون عاشق مانی دلربا بود.من چندتا آهنگشو تو گوشیم داشتم.واقعا سوزناک می خوند ادم گریه اش میگرفت.داشتیم با فاطیا از مدرسه میومدیم گفت:رز امشب که میای؟من دوتا بلیط گرفتم.گفتم:من دیگه چرا؟گفت:اإ...چرا نداره بیا.گفتم:باشه.میام.گفت:با فرهاد ساعت هفت جلوی خونه تون هستیم.دیر نکنی ها.گفتم:تو که گفتی دوتا بلیط؟گفت:آره فرخاد مارو می رسونه.گفتم:آهان.رسیدیم سر کوچه از اتوبوس پیاده شدیم..ما و فاطیا اینا تو یه محله بودیم.خونه ی اونا اول کوچه بود خونه ی ما هم انتهای کوچه که بنبست بود.ساکنین این محله همشون پولدار بودن.فاطیا رسید به خونشون.گفت:میای جلوی در خونتون.گفتم:خوب نیست بیاین انتهای کوچه.خودم میام در خونتون.گفت:باشه پس ساعت هفت اینجا باش.ازش خداحافظی کردمو رفتم سمت خونمون.از خونه ی فاطیا اینا تا خونه ی ما کمتر از پنج دقیقه راه بود.کوله ام رو رو. دوشم جابه جا کردم.رسیدم به در خونمون.صدای قدم های یه نفر رو شنیدم برگشتم.رها خواهر کوچک ترم بود.سه سال از من کوچک تر و پونوزده سال داشت.گفت:إ...سلام رزوخوبی؟کی اومدی؟با تعجب گفتم:مگه قرار نبود تو خونه بمونی؟مگه مریض نبودی؟گفت:راستش با آقا فرهاد بودم.چشام چهارتا شد.گفتم:با فرهاد؟اخماش رفت تو هم و گفت:آقا فرهاد.گفتم:باشه آقا فرهاد؟گفت:آره.رفته بودیم واسه فاطیا کادو بخره.خیلی مرد خوبیه.گفتم:مرد نه آبجی.پسر.گفت:همون پسره خوبیه.درو باز کردمو رفتیم تو.گفتم:رامین زنگ نزده؟گفت:نه.معلوم نیست کی میاد.دلم براش تنگ شده.گفتم:منم همین طور.رامین برادر بزرگترم بود و تو دانشگاه مشهد رشته ی عمران می خوند.بیست و پنج سالش بود.از همون اول اول،از همون بچگی حس می کردم که یه حس خاصی به فاطیا داره.ولی تا حالا که به روش نیاورده.من و فاطیا هر دو همسن بودیم.هر دو هجده سال داشتیم و سال آخر دبیرستان بودیم.از همون بچگی با هم بزرگ شده بودیم نزدیکتر از دو خواهر بودیم.فاطیا یه برادر داشت که از خودش دو سال بزرگتر بود وبیست سالش بود.به مامان سلام کردم.طبق معمول داشت نماز می خوند.سرشو از روی قران کوچیکش برداشت و گفت:سلام به روی ماهت.رو به رها گفت:خوش گذشت؟رها کمی سرخ شدو گفت:بله.سلام.مامان لبخند زد و گفت:سلام.گفتم:مامان بابا نیومدن؟گفت:نه عزیزم.گفت یه کم تو کارخونه کار داره باید بمونه.بابا و عموم با هم یه کار خونه ی تولید پوشاک داشتن و کارشون خیلی خوب گرفته بود به طوری که جنساشون به خارج هم صادر می شد.من فقط یه عمو و یه عمه داشتم.مامانم یه برادر داشت که هنوز مجرد بود.آخه داییم تازه بیست و هفت سالش شده بود.عمه ام یه دختر همسن رها داشت ولی عموم با این که خیلی وقت بود ازدواج کرده بود ولی بچه نداشت.وقتی فامیل دور هم جمع می شدن چون هیچ بچه ای همسن من نبود کم بود گریه کنم،حوصله ام سر میرفت.جمعاً سه نفر بودیم.من،رها و دنیا دختر عمه ام.رها و. دنیا جیک تو جیک بودن.منم زیاد باهاشون قاطی نمی شدم چون ازم سه سال کوچیکتر بودن. واسه همین بابا و مامان هر وقت فامیل رو دعوت می کردن دوست خانوادگیمون رو هم دعوت می کردن.خانواده ی آقای زند،خانواده ی فاطیا اینا.آخه منو فاطیا خیلی با هم جور بودیم.مامان م با مامان فاطیا با هم دوستای قدیمی بودن.جالب اینه بابام و بابای فاطیا هم دوستای قدیمی بودن.ساعت نزدیک شیش و نیم بود.داشتم لباس می پوشیدم که یه پیامک اومد.بازش کردم،از طرف رامین بود.نوشته بود:سلام ابجی کوچولو.خوبی؟راستی امشب میای کنسرت دلربا؟جانم؟نوشتم:سلام داداشی.خوبم شما چه طوری؟آره میام چه طور؟شما از کجا می دونی؟پس از چند دقیقه جواب اومد:منم خوبم.راستش مانی دوستمه.منم مهمون افتخاریم.گفتم ببینم میای؟ها؟جان؟چشام چهارتا شد.مانی دوسته رامینه؟نه امکان نداشت.نوشتم:داداش شوخی نکن.زنگ زد.برداشتمو گفتم:بله؟با صدای مردونه اش گفت:سلام خانم.گفتم:سلام داداش خوبی؟گفت:ممنون.رز میای؟گفتم:آره میام.ولی داداش شوخی میکنی دیگه.گفت:نه واسه چی شوخی کنم؟خیلی هم جدی میگم.مانی یادت نمیاد؟یه بار با هم داشتیم میرفتیم کیش تو راه دیدمش گفت داره موفق میشه منم خوشحال شدم.گفتم:آهان یادم اومد پس بگو چرا همش حس می کردم قیافه اش آشناست.خندیدو گفت:خواهر مارو.گفتم:داداش از مشهد میای اینجا واسه کنسرت دلربا؟گفت:آره،می دونی مانی خیلی زحمت کشید تا مجوز بگیره.منم که بهترین دوستشم.باید باشم.خوب شب می بینمت.گفتم:می بینمت.وای خدا نگاه کن.داداش ما رفیق فابریک بهترین خواننده است.از خونه اومدم بیرون.فرهاد با ماشینش جلوی در خونه شون بود.تکیه داده بود به ماشینش و خیره شده بود به آسمون.بهش نزدیک شدم.گفتم:سلام.به سمتم برگشت و گفت:سلام.هیچ خبری ازت نیست.بهمون سر نمی زنی.منو فرهاد مثل خواهرو برادر بودیم.گفتم:شرمنده فرهاد.این روزا حسابی سرم شلوغه.راستی شنیدم با رها رفتین خرید.فرهاد سرخ شد و گفت:إ...رز؟گفتم:بله؟گفت:کی گفته؟گفتم:رها.بیشتر سرخ شد لبخند زدم.پس اینه آخ آخ من چرا نفهمیدم؟عجیبه.فرهاد من و منی کردو گفت:آره رفتیم واسه فاطیا کادو بگیریم.می دونی سلیقه ی رها خوبه.گفتم:بله بله.عجب.فاطیا اومد بیرون و گفت:سلام.جوابشو دادیم.سوار شدیم.منو فاطیا عقب نشستیم.چون یه عالمه حرف داشتیم.گفت:می دونی مانی چند سالشه؟گفتم:آره بیست و پنچ سالشه.با تعجب نگام کردو گفت:تو از کجا می دونی من یه ساعت تو اینترنت گشتم تا فهمیدم.گفتم:مثل این که دوسته رامینه.با تعجب نگام کرد و گفت:دوست رامین؟راستی از رامین چه خبر؟جانم؟گفتم:خوبه.امشب میاد.خوشحال شد و گفت:واقعاً.خوبه.گفتم:از خوبم خوب تره نه؟سرخ شد و گفت:رز؟خندیدم.گفت:امشب تولدشه.با تعجب گفتم:تولد کی؟گفت:إ...مانی دیگه.گفتم:مانی؟مانی کیه؟گفت:رز یعنی چی مانی کیه؟چقدر گیجی.مانی دلربا.گفتم:آهان.می دونی آخه خیلی مهم نیست واسه همون زیاد بهش فکر نمی کنم.گفت:آهان فکر نمی کنی.جالب نیست؟گفتم:چی؟گفت:زهرمارو چی.تولدشو میگم.گفتم:خوب چه اش جالبه؟گفت:زهر مار.امروز چندشه؟گفتم:پونوزده اسفند روز درخت کاری.فریاد زد:إ...رز یعنی چی؟گفتم:خوب مگه چیه؟روز درخت کاریه دیگه.با ناراحتی گفت:امروز تولد مانیه و اولین کنسرتشه.جالب نیست؟گفتم:آهان از اون لحاظ.خب آره جالبه.رسیدیم به تالار برج میلاد.جایی که کنسرت داشت.رفتیم تو.نگهبان ما رو راهنمایی کرد.چشام گرد شد گفتم:اولین ردیف؟فاطیا بازوم رو گرفت و گفت:آره خوب نیست؟زمزمه کردم:عالیه.

نشستیم.دیدم داره اطراف رو نگاه می کنه.گفتم:ها چیه؟گفت رامین کجا نشسته؟از بازوش یه نیشگون گرفتم.گفت چته روانی؟گفتم تو با رامین چی کار داری؟گفت هیچ کار.لبخند زدم.چراغا خاموش شد.گفت داره شروع می شه.خیره شدم به سن.نوازنده ها اونجا بودن.گیتار،پیانو،ویولن.نمی دونم چرا یه استرسی پیچید تو وجودم.از پشت نوازنده ها یه نفر اومد جلو.قلبم وایستاد. خودش بود.مانی دلربا.یه بلوز سفید چسبون با یه شلوار لی تنش بود.بلوزش آستین کوتاه بود و همه هیکلش مردونه.با بهت گفتم اوهو.فاطیا گفت جان یه هلوئه به خدا.مانی گفت سلام به همه.ممنون که اومدین اگه اجازه بدین لیست آهنگای امشب و خدمتتون می گم.خیره شدم به کاغذ توی دستمو گفتم نمی دونه لیست دستمونه؟فاطیا کوبید به پهلومو گفت هیس.سرمو بلند کردم نمی دونم چی شده بود همه یهو ساکت شده بودنو صدای من بلند تر از همه به گوش مانی رسیده بود چون خیره شده بود به من.گفت البته لیست دستتونه.از خجالت آب شدم.گفت همون طور که می بینین شش تا آهنگه عشق اول،نارفیق،فداکاری،انتظار،عشق آریایی و ساعت رفتن.به نوازنده ها اشاره کرد.شروع کردن.خیره شده بودم بهش.سرشو انداخته بود پایین.سرشو بلند کرد و شروع کرد:میگن هیچ عشقی تو دنیا/مثل عشق اولی نیست/میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست/داغ عشق هیشکی مثل اون که پس میزنتت نیست/چه بده تنهاشی وقتی هیچ کسی هم قدمت نیست.سکوت کرد.من عاشق این آهنگش بودم.داشتم باهاش زمزمه می کردم:چه قده سخته بدونی اون که می خوایش نمی مونه/که دلش یه جای دیگه سو همه وجودش مال اونه/چه بده برای اون که جون می دی غریبه باشی/بگی می خوام با تو باشم بگه می خوام که نباشی.(عشق اول با صدای مهدی احمدوند).وقتی آهنگ تموم شد همه دست زدن.داشتم دست می زدم که سرشو بلند کرد و نگام کرد.گفت چند دقیقه استراحت بعد آهنگ نارفیق.رفت.فاطیا گفت خاک تو سرت.تو آخر آبرومون رو می بری.گفتم إ...به من چه.نمی دونم چی شد همه یهو ساکت شدن.یه دختر از پشت کوبید رو شونه ام.برگشتم گفت با مانی نسبتی داری؟بله؟جان؟گفتم چه طور؟

-------------------------------

خب دیگه بسه...

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

از چند قسمت بعد سوالا شروع می شه.

گذاشتن قسمت بعدی بستگی به نظرا داره.





طبقه بندی: رمان تمنای عشق،
[ جمعه 9 اسفند 1392 ] [ 03:32 ب.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]