تبلیغات
حس سرد من... - فصل اول از رمان مادر شوهر من

حس سرد من...

نبودنش...سرد نیست...چون...خاطراتش گرمم می كند...

فصل اول از رمان مادر شوهر من

خب دوستای گل گلابم فصل اول رمان مادر شوهر منو براتون اوردم.امیدوارم خوشتون بیاد.میسی که می خونین.

فصل اول

سرمو فرو کردم تو کتابو بلند بلند گفتم:جلبک قهوه ای،جلبک قرمز.جلبک سبز.جلبک قهوه ای پر سلولی و ساکن دریا.کِلپ ها از طویل ترین موجودات روی زمین هستند.کلپ  یک جلبک دریایست.

رومو چرخوندم سمت مهیا:می دونی آدم کلپ باشه مادر شوهر نداشته باشه.

با تعجب نگام می کرد.خانم بهاری که صدامو شنیده بود خندیدو گفت:مادر شوهر این همه بده؟

لبخند زدمو گفتم:بله.

یه چین ضریف افتاد رو پیشونیش و گفت:تا حالا چندتا مادر شوهر دیدی؟

کمی فکر کردمو گفتم:یکی.

خانم بهاری لبخند زدو گفت:مادر بزرگت نه؟

رفتم تو همو گفتم:نه.مادربزرگ پدریم خیلی وقت پیش فوت کرده.ولی مادر شوهر دختر همسایمونو دیدم.از صبح تا شب با هم در گیری دارن.خونشون میدون جنگه.

خانم بهاری کتاب زیست رو گذاشت رو میزو اومد سمت ما:می دونی نغمه همه ی مادر شوهرا که مثل هم نمی شن.درسته از اول گفتن آب عروس و مادر شوهر تو یه جوب نمی ره ولی امروزه با بهتر شدن درک مردم عروسو مادر شوهر با هم کنار میان.

دستمو زیر چونه ام ستون کردم:ولی از نظر من هیچ مادر شوهری خوب نیست.

خانم بهاری خنده ی بلندی کردو گفت:پس می خوای کلپ باشی تا مادر شوهر نداشته باشی نه؟

گفتم:البته ولی خب اگه مادر شوهر آدم هم کلپ بود بد نبود.

مهیا گفت:ولی کلپا بزرگ ترین موجودات زمینن اگه مادر شوهر آدم کلپ باشه وحشت می کنه.

چونمو خاروندم:نه بابا اون طوری هم نیست اونوقت همش زیر آبه و تو کار آدم دخالت نمی کنه به همین راحتی.

همه خندیدن.

نگاه پر خشم نسترن رو رو خودم حس می کردم.زل زدم تو چشای مشکیش.بهش چشم غره رفتم.من از این دختره ی لوس خوشم نمیاد چی کار کنم؟

خانم بهاری دستاشو کوبید به هم:خب نغمه باعث شد کلپها یادتون بمونه.البته امیدوارم.

صدای زنگ بلند شد.

خانم بهاری نگاهی به ساعت ضریفش انداختو گفت:یه رب زود زدن ولی مسئله ای نیست.وسایلتونو جمع کنینو برین خونه هاتون.

کیفمو رو دوشم جا به جا کردم.

مهیا گفت:نسترنو دیدی؟عین چی زل زده بود بهت.

بی خیال گفتم:برام مهم نیست.

خندید:می دونستی خانم بهاری یه پسر داره که می ره دانشگاه؟

چشام گرد شد:نه نمی دونستم.

ریز خندید:وقتی گفتی آدم کلپ باشه مادر شوهر نداشته باشه بیچاره ناراحت شد.

با تعجب نگاش کردم:مگه چی گفتم که ناراحت بشه؟به اون چه آخه من عقیده ی خودمو گفتم.

با شیطنت گفت:یعنی نفهمیدی؟همه فهمیدن.

با بی تفاوتی گفتم:چی رو؟

با ذوق گفت:این که تو رو واسه پسرش زیر سر داره.

اخمامو کشیدم تو هم:بی خود کرده منو واسه پسرش در نظر داره اولا من دوست ندارم ازدواج کنم دوما من از مادر شوهر خوشم نمیاد سوما دوست ندارم مادر شوهرم خانم بهاری باشه.

مهیا با تعجب گفت:اونجا رو.اون خانم بهاری نیست؟

زل زدم به جایی که اشاره می کرد.درست رو به روی خونه ی ما یه کامیون بزرگ بود.کنار کامیون دو تا مردو خانم بهاری وایستاده بودن.خانم بهاری داشت یه چیزایی می گفت.وقتی بهشون رسیدیم سلام کردیم.

خانم بهاری برگشت سمتمونو جوابمونو داد.با تعجب گفت:شما دوتا؟

لبخند زدم:خونه ی ما این خونه ی رو به روییه.

به در سفید بزرگ اشاره کردم.

مهیا گفت:ما هم ته کوچه ایم.

خانم بهاری خندید:پس همسایه شدیم.

مهیا خیره شد بهم با یه لبخند شیطانی گفت:بله همسایه شدیم.

آب دهنمو قورت دادم.که چی حالا؟همسایه شدیم که شدیم.

رو به خانم بهاری گفتم:ما دیگه می ریم با اجازه خسته نباشین.

دست مهیا رو گرفتمو بردمش سمت خونمون:که چی اون طوری می گی همسایه شدیم؟به درک که همسایه شدیم.

مهیا خندید:حالا چرا جوش می زنی خوشگله.چیزی نشده که.حساس نشو.

یه نیشگون از بازوش گرفتم:زهر مارو حساس نشو.برو خونتون که الان خانم بهاری داره نگامون می کنه نمی تونم حسابتو برسم.فردا تو مدرسه حسابت کف دستته.

مهیا خندید و رفت سمت خونشون.درو باز کردمو رفتم تو خونه.حیاط بزرگی که پیش روم بود همیشه منو می برد تو خیالات.بنده هم که عاشق خیال بافی یه ساعت می شستمو می رفتم تو فکر.

رو تاب وسط حیاط نشستمو با پا آروم تاب رو تکون دادم.بدون این که بدونم چرا حرفای مهیا رو مرور می کردم:خانم بهاری یه پسر داره که می ره دانشگاه،تو رو واسه پسرش در نظر گرفته،همه فهمیدن.

اه من چرا دارم به اینا فکر می کنم؟چم شده آخه؟پاشو دختر پاشو که امشب مهمون داریم.خدا به دادم برسه!با بی حالی از روی تاب بلند شدمو رفتم سمت خونه.قبل اینکه در ورودی رو باز کنم در با شدت باز شدو خورد به صورتم.یعنی دماغم له شد.با خشم سرمو بلند کردمو زل زدم به نعیم.به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود:چته روانی؟چرا عین این وحشیای جنگلی درو این طوری باز می کنی؟

دیگه نتونست تحمل کنه و زد زیر خنده.

از خشم شده بودم عین این زودپزا که از سرشون بخار می زنه بیرون.سرخ سرخ.

اومد سمتم:وای ببخشید آبجی کوچیکه.ندیدمت.

گفتم:بایدم نبینی.مگه چشم داری پشت در؟حالا چت بود؟

دستمو از روی بینیم برداشتو گفت:هیچی.طبق معمول این خان دایی افتاده بود به جونم.

لرزیدم:مگه اومدن؟اونا که قرار بود شب بیان؟

رفت تو هم:نترس.هادی باهاشون نیست.

نفسمو دادم بیرون.چشام خیس شد.دستمو فشار داد:اون مال دو سال پیشه.چرا فراموشش نمی کنی؟

زل زدم تو چشاش:می شه فراموش کرد؟

گفت:نه.بهتره بری تو.هما می خواد ببینتت.

با حرص گفتم:من از هما خوشم نمیاد.

بینیمو گرفت بین دوتا انگشتشو فشار داد.دادم رفت هوا.خندید:باید خوشت بیاد.چون قراره زن داداشت بشه.

چشام شیش تا شد:می خوای باهاش ازدواج کنی؟

اخماش رفت تو هم:اصرار خان باباست.

اخمامو کشیدم تو هم:من نمی ذارم.





طبقه بندی: رمان مادر شوهر من،
[ یکشنبه 15 تیر 1393 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]