تبلیغات
حس سرد من... - رمان مادر شوهر من - فصل دوم

حس سرد من...

نبودنش...سرد نیست...چون...خاطراتش گرمم می كند...

رمان مادر شوهر من - فصل دوم

سلام دوستای گلم.با فصل دوم از رمان مادر شوهر من اومدم.

ممنون از اونایی که فصل اول رو خوندن.

خواستم برم تو خونه که دستمو گرفتو گفت:قیلو قال نکن لطفا.همه چی رو خراب می کنی می ره ها.

دستمو با خشم آزاد کردم:چی رو همه چی رو خراب می کنم می ره؟مگه ندیدی چه بلایی سر من اومد؟مگه داداش همین هما خانم نبود که ادعا می کرد تو بیست سالگی عاشق من شده بعد زد زیر همه چی و رفت سراغ یه دختر خارجی؟

نعیم آروم بغلم کرد:می دونم چه دردی رو تحمل می کنی.ولی نغمه این رسمش نیست.آره من هما رو دوست ندارم ولی در عوض عاشق خان بابام.هما هم خودش جار نزده که منم نعیم رو دوست دارم.خان بابا گفت که برا نعیم آستین بالا بزنین بابا گفت چه کسی بهتر از هما.

چند قطره اشک از چشام اومد پایین:داداش با هما نه.اگه با هما ازدواج کنی می شه فامیل چند وجهی و اونوقت هر روز خونه ی مان.منم حال ندارم همش این هادی خانو با اون دختره ی فرنگی ببینم.

نعیم منو از خودش جدا کرد:باشه نغمه.باشه آبجی گلم.با بابا حرف می زنم.اگه قبول نکرد دست به دامن خان بابا می شم.

گونه اش رو بوسیدمو باهم رفتیم تو خونه.

از هما خوشم نمیومد چون نشست زیر پای هادی و بهش گفت نغمه دختر خوبی نیست بیا با این دختره ی فرنگی ازدواج کن.با ایزابل خانم.از اسمش معلومه مال عهد بوقه.هادی اولا مخالفت کردو گفت من فقط نغمه رو دوست دارم ولی دوماهی که رفت فرنگ چسبید به ایزابل و ولش نکرد.این وسط هم یادش رفت یه نفری رو به اسم نغمه دوست داره.یادش رفت با حرفاش منو به خودش علاقه مند کرده و بعد زده زیر همه چی.من تو شونزده سالگی شکست خوردم.شکستی که خردم کرد.

زن دایی اومد سمتمو صورتمو بوسید.بعد از اون اتفاق همیشه تو چشاش غم رو حس می کردم:سلام گلم.

بهش لبخند زدم:سلام زندایی.خیلی خوشحالم می بینمتون.

زندایی اشک چشاشو گرفت:واقعا؟

بغلش کردم.دلم براش می سوخت.پسرش با من بد کرده اون که مقصر نیست:واقعا زن دایی.

سفت بغلم کرد:امشب قرار بود بیایم.ولی خب به خاطر این که شب قراره هادی و ایزابل بیان الان اومدیم.

لرزیدم.پس ایزابل بعد از دو سال می خواد بیاد خونه ی ما؟چرا آخه؟تو این دو سال نیومده الانم نیاد.

از زندایی جدا شدم:با اجازه برم لباسامو عوض کنم.

خدید:برو گلم.

پناه بردم تو اتاقم.سرم درد می کرد.ولی اشک نمی ریختم.چرا باید گریه کنم برای کسی که منو گذاشتو رفت؟نه...از امروز دیگه همه چی تموم شد.من دیگه به هادی فقط به چشم پسر دایی نگا می کنم...تو این دو سالی که رفته بود نیویورک بهمون زنگ زده که حالا می خواد بیاد اینجا مهمونی؟خوب خونه ی عمه اشه.حق داره بیاد.بی خود کرده.اگه هم بیاد دیگه برام ارزشی نداره...اون فقطو فقط پسر داییه منه...همین.

کنار نعیم نشستم.یه لبخند گلو گشاد رو لباش بودو زل زده بود به هما.نه مثل اینکه این برادر من دلش گیر کرده پیش این جادوگر.زدم به بازوش.برگشت سمتم

گفتم:چته سه ساعته زل زدی به هما.مگه نگفتی باهاش ازدواج نمی کنی؟حالا چیه زل زدی بهش داری با چشات قورتش می دی؟

سرشو تکون داد:من ازش خوشم میاد.چرا باهاش بدی.

اخم کردم:نمی دونی با خواهرت چی کار کرد؟

بلند شد.دستمو گرفتو بلندم کرد.

مامان با تعجب گفت:نعیم؟کجا می خواین برین؟الان وقته ناهاره!

نعیم با اخم گفت:می ریم اتاق من.با نغمه یه کاری دارم.

دستمو کشید.دنبالش راه افتادم:چرا باید بریم اتاق تو؟

با خشم نگام کرد:می فهمی.

در اتاقشو باز کردو هلم داد تو اتاق:من هما رو دوست دارم.می خوام باهاش ازدواج کنم.آره درسته بابا اونو پیشنهاد داد ولی منم خودم بهش علاقه دارم...چرا همه چی رو فراموش نمی کنی؟چرا با هما بدی؟هما چی کارت کرده؟جز این که نمی خواست زن داداشش بشی...حتما یه چیزی می دونست که نمی خواست زن داداشش بشی.هیچ فکر کردی تو این دو سال هما سعی کرد بهت نزدیک بشه ولی تو نذاشتی؟چرا این همه کینه ای هستی؟بابا بی خیال شو می فهمی چی می گم؟هادی رو فراموش کن...اون بدون تو،تو نیویورک با ایزابل خوش گذرونده.ولی تو چی؟خودتو عذاب دادی.این درسته؟این درسته به خاطر یه نفر دو سال از زندگی ببری؟

داد زدم:بس کن...دیگه هادی برام مهم نیست.من هیچ حسی به هادی ندارم.اونم با ایزابل خوشه به من چه.چهار ماه دیگه می خوام برم دانشگاه.نمی خوام زندگیمو به خاطر هادی خراب کنم.هادی برای من فقط یه پسر داییه...مانعی هم سر راه ازدواج تو با هما نیست.اگه با هما خوشبخت می شی باشه باهاش ازدواج کن.من اونقدر هم سنگدل نیستم که جلوی خوشبختی برادرمو بگیرم.آره درسته هما با من بد کرد ولی اون قراره زن داداش من بشه...سعی می کنم باهاش خوب باشم چون داداشم دوسش داره.داداشی من مخالف نیستم.می تونی باهاش ازدواج کنی...خودتو به خاطر من ناراحت نکن.

از اتاق اومدم بیرون.بغض گلوم رو فشار می داد.نه نباید بذارم این اشکا سرازیر بشه نباید.نگام افتاد به هما که داشت نگام می کرد.اشک روی گونه اش رو پاک کردو اومد سمتم.اون دختر داییمه.قبل این که اون کارو با من بکنه دوستای خوبی برای هم بودیم.

دستمو گرفت:نغمه این همه از من بدت میاد؟مگه من باهات چی کار کردم؟نغمه باور کن هر کاری کردم به خاطر خودت بود.هادی برای تو مناسب نبود...

پریدم وسط حرفش:بگو تو برای هادی مناسب نبودی.تو لیاقت هادی رو نداشتی.هادی خیلی بهتر از تو بود.هما من تو رو مثل نعیمه می دونستم.بعد از مرگ نعیمه تو شده بودی همه ی وجودم.تو شده بودی خواهرم ولی تو چی کار کردی؟وای خدا من این همه مدت به کی می گفتم خواهر.

دستمو کشیدمو رفتم پایین.مامان با تعجب نگام می کرد:چی شده؟

لبخند زوری زدم:چیز خاصی نیست.

رو صندلی نشستم.میز ناهار آماده بود.همه دور میز نشستن.ولی خبری از هما و نعیم نبود.یعنی چی شده؟

مامان با نگرانی گفت:چی شده؟

بلند شدم:می رم دنبالشون.

از پله ها رفتم بالا.پشت اتاق نعیم وایستادم.خواستم در بزنم که صدای هق هق مانع شد.

گوش وایستادم:هما گریه نکن.تو دل نغمه هیچی نیست.نمی دونه چی داره می گه.حرفاشو به دل نگیر.خودش یه روز می فهمه چه کاری باهاش کردی.

هما گفت:چی می گی نعیم؟چرا تو دلش هیچی نیست؟من اونو خواهرم می دونم.چرا با من این طوری می کنه؟حالا هم اگه من با تو ازدواج کنم می گه برادمو ازم گرفتی.من دوسش دارم ولی نمی دونم چرا با من این طوری رفتار می کنه.

صدای نعیم نوازش گونه بود:عزیزم اونم دوست داره.نمی خواد ناراحت بشی.نمی خواد منم ناراحت بشم.امروز بهم گفت که با ازدواج ما مشکلی نداره.نغمه تو دلش هیچی نیست.فقط یه کم سختی کشیده.اون کاری که هادی باهاش کرد براش گرون تموم شد.

هما با ناراحتی گفت:مقصر من بودم.هادی همش می گفت نغمه رو دوست داره ولی من می دونستم این طور نیست...نمی دونم چرا اصرار داشت که نغمه رو دوست داره.من بهش گفتم یه دختر تو نیویورک هست به اسم ایزابل...یه مدت برو پیش اون هم واسه کارای شرکت کمکت می کنه هم آبو هوات عوض می شه.هادی رفت ولی خبر اومد که یه دل نه صد دل عاشق ایزابل شده...می دونستم علاقه اش به نغمه دروغه.ولی الانم که الانه نمی دونم چرا دروغ می گفت.

چی دارم می شنوم؟به من دروغ گفته؟هادی به من علاقه نداشت؟من دل به کی باخته بودم خدا؟نفهمیدم چه طور خودمو رسوندم به اتاقمو زار زدم.این اشکا به خاطر هادی نبود.به خاطر خودم بود.به خاطر دلم بود که عاشق کسی شده بود که دروغ می گفت دوسم داره.

صدای در بلند شد.بی حال گفتم:کیه؟

مامان با نگرانی گفت:تو اومدی دنبال نعیمو هما خودت چرا رفتی تو اتاقو درو قفل کردی؟

با بغض گفتم:مامان بی خیال شین.من حوصله ی مهمونی ندارم.

صدای نعیم بلند شد:چی شده مامان؟مشکلی واسه نغمه پیش اومده؟

مامان با نگرانی گفت:نه اومده بود دنبال شما دوتا ولی نمی دونم چرا خودش رفته تو اتاقو درو قفل کرده.

هما با نگرانی گفت:درو قفل کرده؟چرا آخه؟

نعیم کوبید به در:باز کن درو.نغمه می شنوی صدامو؟

گفتم:برو داداش.می خوام تنها باشم.درکم کنو تنهام بذار.

محکمتر کوبید به در.یه متر از جام پریدم:می گم وا کن.

داد زدم:نمی خوام.

با خشم گفت:اگه نخوای می شکنم این درو.

گفتم:نمی تونی.

یهو در با شدت باز شدو خورد به دیوار.بله داداش کم عقل بنده با پا رفته بود تو شیکم در.با ترس زل زده بودم بهش.

اومد سمتمو بازوم رو گرفت:چرا درو فقل کرده بودی؟

زل زدم تو چشای سرخش:می خواستم تنها باشم.

داد زد:چرا آخه؟

مامان با نگرانی اومد سمت ما و گفت:بس کن نعیم.تو که بد تر از همه ای.بیاین بریم.آبروم رو نبرین پیش خان داداشم.

نعیم دستمو کشید:ولم کن.بازوم درد گرفت.

ولم کرد.

هما اومد سمتم:شنیدی نه؟

اخم کردم:چی رو؟

با تعجب نگام کرد:چرا با من این طوری رفتار می کنی؟

لبخند اجباری زدم:ببخشید.

زودتر از بقیه رو صندلی نشستم.





طبقه بندی: رمان مادر شوهر من،
[ پنجشنبه 19 تیر 1393 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]