تبلیغات
حس سرد من... - مادر شوهر من- فصل سوم

حس سرد من...

نبودنش...سرد نیست...چون...خاطراتش گرمم می كند...

مادر شوهر من- فصل سوم

سلام

ممنون از نظرات خیلی زیاده اصلا.

به هر حال فصل سومو گذاشتم.ممنون

می لرزیدم.تونیک یاسی رنگمو مرتب کردم.پامو انداختم رو پام.ساپورت مشکلی با کفشای پاشنه بلند مشکیم هماهنگی داشت.موهامو آزاد گذاشته بودم.فر بلوطی با رگه های طلایی.

صدای اف اف تو خونه پیچید.چرا من این طوری شدم؟چرا باز ضربان قلبم سر به فلک کشید؟

نعیم رفت سمت اف افو جواب داد:اومدن.

دستامو تو هم قفل کردم.یخ کرده بودن.

نعیم در ورودی رو باز کردو مشغول سلامو حال احوال شد.سردی توی صداشو همه حس کردیم.همه بلند شدن.به اجبار بلند شدم.

نگام روی ایزابل ثابت مونده بود.یه دختر مو طلایی چشم آبی.آرایش غلیظی کرده بود که بهش نمیومد.هادی کنارش بود.دستشو دور کمر ایزابل حلقه کرده بود.نه بابا کسی نیست که این تحفه رو بدزده.مال خودته.چاق تر شده بود.دقیق زل زدم تو قیافه اش.موهای قهوه ای.چشای عسلی پوست سفید.چرا من به این دل بستم؟نمی دونم.

هادی اومد سمت مامانو بغلش کرد:وای عمه دلم خیلی براتون تنگ شده بود.خیلی وقته ندیدمتون.

مامان بغلش کرد:دو ساله.از وقتی رفتی نیویورک به ما سر نزدی.سر زدن چیه زنگ هم نزدی.

هادی مامانو از خودش جدا کرد:ببخشید عمه.سرم شلوغ بود.

مامان به ایزابل اشاره کرد:آره معلومه چقدر سرت شلوغ بود.

بیچاره ایزابل که از حرفای مامانو هادی چیزی سر در نیاورده بود گیج نگاشون می کرد.دلم براش سوخت.به من چه آخه.چرا دل من باید برای این بسوزه؟

هادی اومد سمت بابا که کنار من وایستاده بود:سلام عمو.خوبین؟

بابا با هادی دست داد:ممنون هادی جان.خوبی تو؟

هادی لبخند زد:ممنون.

نگاشو دوخت به من.دستمو مشت کردم.اومد سمتم.درست رو به روم بود.سرمو بلند کردمو زل زدم تو چشاش.یه کم غم رو می شد تو چشاش حس کرد.آقارو باش.واسه چی ناراحتی؟تو الان باید خوش حال باشی.

لبخند زد:به به.نغمه خانم.حال شما؟خوبی؟

خونسرد گفتم:ممنون هادی خان.وقت کردی یه سری زنگی چیزی بزن.مامان که مرد از دلشوره.

مامان خندید:راست می گه.

هادی خندید:گفتم که سرم شلوغ بود.

گفتم:بله.راستی معرفی نمی کنین؟

هادی دست ایزابل رو گرفتو کشوندش سمت ما:این ایزابله.نامزدم.

با تعجب نگاش کردم.من فکر می کردم الان با ایزابل ازدواج کرده و بچه هم داره.چرا نامزد؟

مامان با تعجب گفت:نامزد؟

زندایی گفت:بله دیگه.هادی می خواست ازدواجش تو ایران باشه.

بیا برای حرص دادن به من می خواد مراسم ازدواجش اینجا باشه.

نعیم خندید:پس قراره با هم ازدواج کنیم؟

هادی با تعجب نگاش کرد:چه طور؟

دایی گفت:می دونی قراره هما و نعیم با هم ازدواج کنن.

هادی خیره شد به من:راضی شدی؟

گفتم:مخالف نبودم.

سرشو تکون داد:ولی باید مخالفت می کردی.اون خواهر منه.

سعی کردم آروم باشم:گناه برادرو به پای خواهر نمی نویسن.

با تعجب نگام کرد.

ادامه دادم:در ضمن تو یه خاطره ای بین خاطره های فراموش شده ی من.تو تو همون دو سال پیش برای من تموم شدی.الانم فقط پسر دایی هستی.همین.

از تعجب خشک شده بود.

ایزابل تکونش دادو با خشم گفت:چیزی شده یه ساعته با دهن باز زل زدی به این دختر؟

خیره شدم به نعیم.می دونم اونم مثل من متوجه حرفای ایزابل شده.چون به انگلیسی حرف می زد.

هادی گفت:نه چیز خاصی نیست.

نعیم پوزخند زد.

مامان گفت:چیزی شده هادی جان؟

هادی برگشت سمت مامان:نه عمه جون.می گفت خیلی از دیدن شما خوشحاله.

آره جون خودت.اینو گفت.منو نعیم هم شاهدیم.

نعیم گفت:مامان یم خوای مهموناتو سر پا نگه داری؟

مامان سرشو تکون داد:وای خدا منو ببخشید.لطفا بشینین.

در تمام مدت مهمونی وقتی ما فارسی حرف می زدیم ایزابل هیچی نمی فهمید.هادی براش ترجمه می کرد.اونم چه ترجمه کردنی.نصف حرفارو بهش نمی گفت.نعیم همش می خندید.مثل اینکه بودن در کنار هما براش خوب بود.منم از اینکه می دیدم داداشم خوشحاله راضی بودم.

ایزابل پرسید:هادی تو چرا همش زل می زنی به دختر عمه ات.چیزی بین شما بوده؟

هادی پوزخند زد:نه بابا چی قرار بود بین ما باشه آخه.فقط می دونی اون یه زمانی در حر مرگ منو دوست داشت.ولی خب عزیزم من تورو دوست دارم.

خون جلو چشامو گرفت این عوضی چی داره پشت سر من بلغور می کنه واسه نامزد جونش؟یهنی چی آخه؟نعیم با خشم بلند شد.خیره شدم بهش.واویلا الانه بزنه اینو شلو پل کنه.

خیلی ریلکس گفت:هادی جان یه نموره اغراق کردی.

هادی با تعجب نگاش می کرد.

خودمو زدم به اون راه.که یعنی من انگلیسی بلد نیستم.ولی اگه زمانش برسه خوب خدمتتو می رسم.صبر کن حالا.

گفتم:داداش چیزی شده؟

نعیم با تعجب نگام کرد.می دونست تو انگلیس استادم.بهش لبخند زدمو یه ابرومو دادم بالا.این یعنی همه چی رو می دونم ولی ترجیح می دم ساکت باشم.

خندید:نه نغمه جان.هادی فقط یه کم تو حرفایی که به ایزابل زد اغراق کرد.

برگشتو به انگلیسی به ایرابل گفت:از من می شنوی زیاد رو حرفای ههادی حساب باز نکن.همش دروغه.

رو مبل نشست.اینبار نوبت هما بود.

گفت:راست می گه ایزابلومن این داداشمو می شناسم.حرفاشو باور نکن.

ایزابل زل زد به من:نمی دونم چی بین شما دوتا بوده ولی من به کسی اجازه نمی دم نامزدمو ازم بدزده.

می خواستم بگم نامزدت ارزونی خودت ولی با گجی نگاش کردم که یعنی تمی فهمم.پوزخند زدو گفت:نادون.

خیلی خودمو کنترل کردم ولی دیگه نمی شد گفتم:خودتی.

با تعجب نگام می کرد.لبخند زدم.

بابا گفت:بسه.

وای یادم نبود بابا هم فول انگلیسه.وای آبروم رفت.من که چیزی نگفتم.

مامان خندید:از دست شما جوونا.فکر کردین خودتو فقط انگلیسی بلدین؟ما هم یه چیزایی دستو پا شکسته حالیمونه.

همه زدن زیر خنده.این وسط ایزابل سرشو انداخته بود پایین.

مهمونی به خوشی تموم شد.موقع خواب از پنجره زل زده بودم به ماه که آسمون رو روشن کرده بود.حس کردم اونم مثل من تنهاست.با این که یه عالمه ستاره اطرافشن ولی اونم تنهاست.سرمو تکیه دادم به شیشه ی سرد.لرزیدم.دستمو گذاشتم رو پنجره:من برای تو دوست خوبی می شم.مطمئن باش.



طبقه بندی: رمان مادر شوهر من،
[ یکشنبه 22 تیر 1393 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]