تبلیغات
حس سرد من... - مادر شوهر من-فصل چهارم

حس سرد من...

نبودنش...سرد نیست...چون...خاطراتش گرمم می كند...

مادر شوهر من-فصل چهارم

سلام

زیاد وقتتون رو نمی گیرم.

فصل چهرم رو آوردم.

ممنون از اونایی که می خونن.

داد زدم:مهیا بدو دیگه.به اتوبوس نمی رسیم ها.

از تو حیاط خونشون داد زد:صبر کن الان میام.اون دی وی دی رو پیدا نمی کنم.

گفتم:ول کن بابا.به آفاق می گی نتونستی پیدا کنی.

داد زد:زرشک اونم قبول کرد.خیر الان دو هفته اس همش می خواد دی وی دیش رو ببرم.

کلافه مانتوم رو چنگ زدم.خیره شدم به ساعتم.دهو نیم.یازده امتحان داشتیم.حالا با دیر کردن این خانم دیگه واویلا.

جیغ زد:پیداش کردم.

یعنی یه دو متری پریدم هوا:مرض زهر ترک شدم.

خندید:ببخشید.

با خشم زل زدم بهش:الان کدوم اتوبوسی می ره اون سمت که سوارش شیم؟

سرشو انداخت پایین:ببخشید.

دستشو کشیدم:بیا بریم.

وقتی داشتیم از جلوی در خونمون رد می شدیم یهو در همسایه رو به رویی باز شدو خانم بهاری اومد بیرون.

بهش سلام کردیم.

لبخند زد:سلام دخترای خوبم.چیزی شده؟چرا دیر می رین مدرسه؟

مهیا گفت:خانم تقصیر من شد.

خانم بهاری خندید:با من بیاین.می رسونمتون.

تشکر کردیم:نه ممنون خودمون می ریم.

خانم بهاری اخم ظریفی کردو گفت:نغمه تعارف داشتیم؟سوار شین که نمی خوام تو امتحاناتون بیفتین.

سوار شدیمو راه افتاد.

وسط راه همش سر صحبت رو باز می کرد.با این که ازش خوشم میومد ولی یه جورایی یه حس بدی داشتم.حرفای مهیا اثر کرده بود.من دوست ندارم خانم بهاری مادر شوهرم بشه.

مهیا آروم کوبید به بازوم.

برگشتم سمتش با چشمو ابرو به خانم بهاری اشاره کرد.خیره شدم به خانم بهاری.لبخند زد:کجا بودی؟

گفتم:همین جا.

خندید:نه اینجا نبودی.چیزی شده؟

گفتم:نه.مگه قراره چیزی بشه.

خندید:باز داشتی به مادر شوهرت فکر می کردی؟

سرخ شدم:نه.

بلند خندید:دروغ نگو.معلومه.

ماشین متوقف شد:پیاده شین رسیدیم.

پیاده شدیم.

مهیا گفت:باز حرف مادر شوهر رو پیش کشید.

دیگه آتیش گرفتم:می شه بس کنی؟من خوشم نمیاد خانم بهاری مادر شوهرم بشه.

بیچاره مهیا آب دهنشو با صدا قورت داد:خیله خب بابا حالا نزن.بیا بریم که دیر شد.

...

برگه رو تحویل مراقب دادم.فقط دوتا امتحان دیگه مونده بود که اگه خدا بخواد اونا رو هم خوب می دم.مهیا رو نیمکت نشسته بودو سرشو برده بود تو کتاب.کنارش نشستم.

گفت:چه طور دادی؟

گفتم:بد نبود.تو چی؟

اخماش رفت تو هم:اگه اون دوتا سوال آخر رو بذاری کنار خوب دادم.

خندیدم:همه ی نمره تو همون دوتا سوال آخر بود دیگه.

با ترس زل زد تو چشام:راست می گی؟چند نمره؟

دستشو گرفتم:پاشو بریم.چیو چند نمره؟هر کدوم دو نمره.

داد زد:من افتادم.

خندیدم:تو که گفتی اونا رو بذارم کنار خوب دادی.می شه شونزده.

لرزید:نه.من شونزده بگیرم خودکشی می کنم.

با خشم نگاش کردم:خل شدی؟خود کشی بکنی؟آدم مگه به خاطر نمره خود کشی می کنه؟

گفت:نه.ولی من می کنم.آخه تا حالا شونزده نگرفتم.

نفسمو دادم بیرون:باید به این جور نمره ها عادت کنیم.چون تو دانشگاه از این نمره ها قراره بگیریم.

هلم داد:خیر.نباید بگیریم.مگه می خوای مشروط بشیم؟

خندیدم:نه بابا.بیا بریم دیگه.

از مدرسه اومدیم بیرون.

آروم گفت:دیشب چه طور بود؟

اخم کردم:عالی.

پوزخند زد:واسه همین اخمات رفت تو هم؟

برگشتم سمتش:انتظار داشتی چه طور باشه؟هادی خان نامزدشون رو معرفی کردن.همه هم خوششون اومد.

گفت:ولی تو نه.

لبخند زدم:چرا من نه؟منم یه آدمم مثل بقیه.مگه عیبی داره؟اونم یه آدمه مثله بقیه.فقط می دونی چیه فارسی نمی دونه رو اعصابه.

خندید.

...

نعیم لبخند زد:چیه؟بهم نمیاد؟

یعنی دهنم قد یه غار وا مونده بود:این دیگه چیه؟

رفت جلو آینه و خودشو برانداز کرد:کتو شلوار خواستگاری دیگه.

بلند شدمو رفتم سمتش:کدوم آدم عاقلی تو شب خواستگاریش کتو شلوار بنفش می پوشه که داداش من بپوشه؟

اخم کرد:بهم نمیاد؟

خندیدم:نه که نمیاد.انتظار داشتی بیاد؟برو عوضش کن.

کتو از تنش درآورد:از اوامر خان باباست.گفته باید اینا رو بپوشی.

پوزخند زدم:بله از سلیقه اش معلوم بود.برو عوض کن نمی خوام همون یه ذره احتراممون هم خراب بشه.

با اخم گفت:این همه بده؟

داد زدم:البته.تو که جلف نیستی این رنگو بپوشی.

از اتاق رفت بیرون.واقعا نمی دونم خان بابا چی فکر کرده؟اصلا به تیپ نعیم می خوره که کتو شلوار بنفش بپوشه؟از کارای خان بابا سر در نمی آوردم.اول که اون بلا رو سر نعیمه آورد.چشام پر شد.نعیمه خواهر دوقلوم بود.من ازش هفت دقیقه بزرگتر بودم.تو شونزده سالگی خان بابا واسه نعیمه خواستگار آورد.نعیمه نمی خواست ازدواج کنه.ولی خان بابا اصرار داشت.تا این که یه روز نعیمه از خونه رفتو دیگه برنگشت.چند روز بعد هم یکی زنگ زدو بابا رفت واسه شناسایی جسد.نعیمه بود.تصادف کرده بودو...

اشکامو پاک کردم.همیشه وقتی یاد اون روزا می افتادم اشکام روون بود.الانم یکی از اون موقع ها.

صدای در منو از افکارم کشید بیرون.با صدای گرفته ای گفتم:بفرمایین.

در باز شد.دهنم واموند.بی اختار بلند شدم.چرخ زد:چه طوره؟

رفتم سمتش.تو کتو شلوار طوسی رنگ مثل این جنتلمنا شده بود:عالیه داداشی.با این کتو شلوار جنیفر لوپز هم عاشقت می شه چه برسه به همای خودمون.

لپمو کشید:زبون نریز.

خندیدم:نه داداشی راست می گم.این خیلی خوبه.

دستمو کشید:نمی خوای چیزی بپوشی؟

گفتم:نمی دونم.شاید یه کت دامن طوسی پوشیدم.

گفت:نه اون آبی فیروزه ای رو بپوش.

با تعجب نگاش کردم:چرا؟

خندید:چون خیلی بهت میاد.

لبخند زدم:باشه داداشی.

رفت.رفتم سمت کمدو کتو دامن فیروزه ایم رو کشیدم بیرونو تنم کردم.جلوی آینه قدی اتاقم وایستادم.راست می گفت خیلی بهم میومد.چه زود قرار خواستگاری رو گذاشتن.کمی آرایش کردمو زدم بیرون.سوار ماشین نعیم شدیم.بابا و مامان عقب نشسته بودنو ما جلو.همیشه دوست داشتن با هم بشینن اصرار منو نعیم هم فایده نداشت.

مامان زد به شونه ی نعیم.نعیم تکون خورد:بله مامان؟

مامان گفت:کجایی پسر؟یه کم حواستو بده به جاده تا ما رو نکشی.

نعیم سرخ شد:مامان دیگه اونقدرم حواسم پرت نیست که.چشم.

بابا خندید:وایستا یه جایی گلو شیرینی بگیریم.

نعیم لبخند زد:اونم به چشم.

برای نعیم خیلی خوشحال بودم.این طور که معلومه خیلی هما رو دوست داره.ولی چرا اون روز جلوی خونه گفت دوسش نداره و می ره به خان بابا می گه نمی خواد با هما ازدواج کنه؟

نگامو دوختم بهش.زیر چشمی نگام کرد:خوش تیپ ندیدی این طوری با چشات داری قورتش می دی؟

پوزخند زدم:خوشتیپ زیاد دیدم ولی خوشتیپ دروغگو ندیده بودم که دیدم.

برگشت سمتم:من دروغگوام؟کی دروغ گفتم؟

نگامو ازش گرفتمو دوختم به گل فروشی که داشتیم بهش نزدیک می شدیم:وایستا رسیدیم.

ماشین متوقف شد.پیاده شد.خم شد تو ماشینو گفت:پیاده شو.من که سلیقه ی خوبی ندارم تو انتخاب کن.

پیاده شدم.می دونم بهانه بود.می خواست بدونه چرا بهش گفتم دروغگو.

گفت:خب؟

بله حدسم درست بود.رفتیم سمت گل فروشی:یادته اون روز جلوی در گفتی هما رو دوست نداری و میری به خان بابا می گی نمی خوای باهاش ازدواج کن.الانم که داریم میریم خواستگاریش چرا دروغ گفتی؟

دستشو فرو کرد تو موهای مرتبشو کمی ریختشون به هم:می دونی نغمه نمی خوام منت بذارم ولی اون روز جلوی در وقتی اون طوری از هادی و هما حرف زدی خواستم علاقه ام رو به خاطر تو ببوسمو بذارم کنار.خواستم هما رو فراموش کنم.با این که چند سال بود دوسش داشتم ولی می خواستم به خاطر تنها خواهرم قید علاقه رو بزنم.واسه همون اون حرفا رو زدم ولی وقتی چشمم افتاد به هما نتونستم سر قولی که به خودم داده بودم بمونم.متاسفم.

هنگ کرده بودم.چی داشتم می شنیدم؟برادر من به خاطر خواهرش می خواست از علاقه اش چشم پوشی کنه؟مگه می ذارم.حالا که این طوریه مصرم تا این ازدواج سر بگیره.هیچی نگفتم چون نمی خواستم نعیم بدونه چه نقشه ها که واسه هما و اون ریختم.باشه داداشی الان معنی خواهر داشتنو می فهمی.صبر کن.

رفتیم تو مغازه.داشتم گلا رو نگا می کردم که یهو چشمم افتاد به یه غنچه ی رز آبی.هما عاشق رز آبی بود.خواستم برش دارم که دست یه نفر دیگه هم واسه برداشتنش اومد جلو.فکر کردم نعیمه دستشو پس زدمو گل رو برداشتم:من زودتر دیدمش.نمی خواد شما برش داری فهمیدی؟

سرمو بلند کردم.درجا سکته کردم.این کیه دیگه؟نمی تونستم چشم ازش بردارم.سرد نگام می کرد:این که قیلو قال نداره خانم.بردارین حالا چرا داد می زنین؟

یعنی دلم می خواست زمین دهن وا کنه منو بخوره ناپدید شم.با لکنت گفتم:ب...ببخشید...آقا...را...راستش...فکر کردم...برادرمه.

سرشو تکون دادو رفت سمت صندوق.تو دستش یه سبد خیلی خوشگل از رزای قرمزو سفید بود.وای خوش به حال کسی که این سبدو می گیره.هی...خاک تو سرت احمق.خیره شدم به رز آبی توی دستم.واقعا هم خوشگل بود.خیره شدم به پسره.موهای حالت دار مشکی،چشاش نافذ همرنگ،پوست سبزه،ترکیبی فوق العاده،لبای خوش حالت،فک محکم.لرزیدم.وا زشته دختر یه ساعته زل زدی به پسر غریبه.

رفتم سمت نعیم که داشت با پسره حرف می زد.گوش وایستادم:از آشناییتون خوشبختم.نعیم هستم.

پسر باهاش دست داد:همچنین.

سرفه ی مصلحتی کردم.برگشتنو زل زدن بهم.چشای نعیم گرد شد:این دیگه چیه؟واسه کی خریدیش؟

ابروهامو دادم بالا:این چه طرز حرف زدنه؟هان؟واسه هر کی.

پوزخند زدم:یعنی نمی دونی؟

با خشم دستشو مشت کرد:برو پسش بده.تو که نمی خوای آبروت بره.

این دیگه رسما دیوانه شده.فکر می کنه واسه هادی گرفتمش.آخه برادرو خواهر عاشق رز آبی هستن:نمی خوام.اگه دسته گلتو گرفتی بیا بریم.

دستمو گرفت:تو رو واسه چی آوردم پس؟خودت انتخاب کن زود.

اخم کردم:داداش مارو.نمی خوام.تا معذرت نخوای از دسته گل هیچ خبری نیست.تو که نمی خوای دیر برسی به خواستگاریت.

دستشو کشید رو صورتش:باشه آبجی جون من معذرت می خوام.خوب شد؟حالا زود باش یه دسته گل انتخاب کن بریم.

رفتم سمت گلا.رز سفید،رز قرمز،دوتا شاخه زنبق سرخو کمی هم میخک صورتی.پسری که پشت صندوق بود با مهارت خاصی گلا رو کنار هم گذاشتو یه دسته گل خوشگل تحویلمون داد:بفرمایین.

نعیم حساب کردو اومدیم بیرون.وقتی می خواستم سوار ماشین شم نگام افتاد به همون پس که داشت سوار ماشینش می شد.یه لحظه نگامون افتاد به هم.سریع نگامو آوردم پایینو خیره شدم به رز آبی.



[ شنبه 4 مرداد 1393 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ تارا ... ] [ نظرات() ]